حكيم زجاجى

658

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

305 درى داشت پولاد ، چينى سراى * بر آن در بسى مردم تيره‌راى نشسته همه تيغ و خنجر به دست * چو شيران جنگى و پيلان مست بدان گرزداران چنين گفته بود * وز آن ديگران راز بنهفته بود كه ايتاخ چون با دو فرزند خويش * رود در سرا و همه خلق پيش كسى را در اين خانه ندهيد بار * ببنديد در ، در زمان استوار 310 خرامان برفتند نزد سراى * بزرگان بادانش و پاك‌راى به نزديك درگه فرود آمدند * همه با نويد و درود آمدند چو ايتاخ پيش درآمد به مهر * سرافراز اسحاق بگشاد چهر به ايتاخ گفتا برو در سراى * زمانى برآساى و دل برگشاى كه من ساعتى ديگر آيم برت * به گردون رسانم ز رفعت سرت 315 چو در خانه شد مير شوريده‌بخت * در آهنين را ببستند سخت دو فرزند با نامبردار بود * يكى زآن دو گوى از فلك مىربود مهين پور او بد مظفر به نام * كهين بود منصور بانازوكام چو اندر ميان سرا شد امير * ز در بستن آمد به گوشش نفير به دل گفت دردا كه كردند كار * برآرند از ما در اين‌جا دمار 320 درافكند ما را قضاوقدر * غلامان ايتاخ بيرون در فغان بركشيدند و شمشير تيز * چنين گفت اسحاق دل پرستيز كه گر زاين غلامى بجنبد ز جاى * ببرم سر مير با دست و پاى در اين‌جا روم بازپردازمش * به شمشير در پا سر اندازمش چو شد كشته ايتاخ گردن‌فراز * نگردد چنان سرورى زنده باز 325 غلام امير است اين مرد پير * از او در دل آزار دارد امير اگرچند روزش بگيرد رواست * خداوند بر بندگان پادشاست برون آردش باز فردا ز بند * شود نزد شاه جهان ارجمند شما را ببايد شد اكنون ز پيش * نشايد چنين رفت در خون خويش غلامان پراكنده گشتند زود * دلى پر ز آتش سرى پر ز دود 330 بفرمود اسحاق با ريو و رنگ * كه بستند ايتاخ را همچو سنگ دو فرزند او را ببستند سخت * نبد چاره سودى چو برگشت بخت